کعبه دل

+ يکي شنبه 21/11/1385 ساعت 1:9 عصر



 


   




يکي بود يکي نبود            زير اين طاق کبود


 ميون بود و نبود                 يه دونه ستاره بود


اين ستاره کوچيک             از خودش نوري نداشت


توي تنهايي خود                شبو پشت سر ميذاشت


يه شبي از اين شبا           ستاره قصه ما


 اون دل تاريکشو                راهي کرد پيش خدا


گفت: خدا.خداي من           خداي مهربون من


توکه هستي تو شبام         تنها همزبون من      


به دلم نوري بده                که دلم روشن بشه


دل خشکيده من                سبز و پر چمن بشه


اون خداي مهربون              خداي خوب آسمون


تو دلش يه بذري کاشت      که بهاري شد خزون


گل نرگس قشنگ               تو دلش جوونه زد


خط باطل رو تمومه             ظلمت شبونه زد


نوشته شده توسط: منتظر

+ اگر جمعه 20/11/1385 ساعت 6:0 عصر
اگر تمام عالم را جستجو کني دوستي همچون امام عصر عليه السلام نمي يابي


هرچند به يادش نباشي تو را از ياد نبرد


هرچند او را رها کني تو را رها نکند


هرچند بر او جفا کني از عطا دريغ نورزد


هرچند در حقش دعا نکني به درگاه خداوند برايت دعا کند


هرچند از او گريزان باشي از تو روي بر نتابد


هرچند به او سربلندي نيفزايي او سبب افتخار و بزرگي تو باشد


اگر از حال او بي خبر باشي از احوال تو بي خبر نماند


اگر تو حضور او را درک نکني هميشه و همه جا همراه تو باشد


اگر از ارتباط با وي خودداري کني خود به تو پيغام دهد


اگر از او دفاع نکني تو را بي پناه مگذارد


اگر هزاران مرتبه قلبش را شکسته باشي باز عذرت را بپذيرد


اگر بارها زياد نقض ميثاق کرده باشي راه بازگشت بسويت نبندد


اگر تو او را دوست نداري او تو را دوست داشته باشد


اگر تو امانت داري شايسته برايش نباشي او امين و راز نگه دار تو باشد


اگر تو او را ياري نرساني او پشتيبان و ياور تو باشد


اگر کوچکترين خدمتت را به رخش کشي بزرگ ترين لطفش را به رويت نياورد


اگر تو حريمش را پاس نداشتي او تو را حمايت و محافظت کند


اگر تو او را طرد کني او کهف حصين و پناهگاه امن تو باشد


اگر سهم او را از مالت نپردازي بازهم روزي خويش را مديون او باشي


اگر تو فرزندي خطا کار و سر به هوا گشتي او پدري بزرگوار و شفيق باقي بماند


اگر تو حق برادري اش را ادا نکردي او هم چنان برادري مهربان براي تو باشد


اگر تو او را در سختي ها تنها گذاشتي او در تنگناها و شدايد رهايي بخش تو باشد


..... و اين ها همه در حالي است که هيچ نيازي به تو ندارد و به عکس تو سراپا نياز و احتياج به اويي!


 


نوشته شده توسط: منتظر

+ پروانه گفت: پنجشنبه 19/11/1385 ساعت 8:0 صبح

من گلهاي زيادي را ديده ام...


من گل لاله را مي شناسم.


گل نسترن را ديده ام.


با شقايق دوست بوده ام.


با مريم و سوسن و... هم نشين شده ام؛


اما بارها و بارها، به تمامي آنها گفته ام که هيچ کدامشان براي من، گل نرگس نمي شوند. من عاشق ديوانه گل نرگس ام.


اين را ديگر، همه گلهاي سرزمين من- همه ي گل هايي که مرا مي  شناسند- مي دانند.


يک بار ديگر سرخي از من پرسيد:


پروانه جان! پروانه خوب دوست داشتني!


اين چه رازي است که تو هميشه و در همه جا و در حضور تمامي گل ها، تنها و تنها از گل نرگس مي گويي و تنها و تنها از عشق او ياد مي کني؟


اين گل نرگس چه دارد که تو را اينگونه شيفته و بيچاره ي خويش کرده است؟ به گلهاي سرزمينمان نگاه کن!


لاله را با تمام زيباييش ببين !


طنازي مريم را بنگر!


دل بري سوسن را شاهد باش!


اين ها همه آرزو دارند که زماني- آن هنگام که براي استراحت، اندکي در کنارشان مي آسايي- حرفي هم از آنها بزني و سخني هم در باب محبت آنها بگويي و افسوس و صد افسوس که همگي در حسرت اين آرزو مانده اند....!!


من در پاسخ گل سرخ گفتم:


«گل سرخ عزيز!


با خود عهد کرده ام تا آن هنگام که در سرزمين ما گل نرگس هست از عشق هيچ گل ديگري سخن نگويم.


تو خود بگو که آيا تا وقتي وجود نازنين گل نرگس هست، مي توان عاشق دل باخته اي گل ديگري بود؟!


اصلا مگر مي شود ادعاي عشق داشت و عاشق او نبود؟!»


گل سرخ غمگنانه گفت:


-          پروانه عزيز دوست داشتني!


در سرزمين ما هزاران گل نرگس هست. در همسايگي من، ده ها نمونه از آنها روييده است و تو تا به حال به هيچ کدامشان حرفي از عشق نزده اي.


پس چگونه است که ادعاي عاشقي گل هاي نرگس را داري؟!


و من باز در پاسخش گفتم:


«گل سرخ عزيز !
گل نرگس حقيقي را در هيچ باغچه ای نمی توان یافت....


گل نرگس من، گل نرگسی یگانه است.....


او صاحب تمامی گلهای عالم است.


او مقتدای تمامی پروانه های عاشقی پیشه است.


او دلیل پروانگی من است....


و تمامی آرزوی من.....


و ای کاش....


ای کاش....


ای کاش که در آرزوی طواف کردن به دور او را به گور نبرم!


که همگان می دانند عمر پروانه، چه کوتاه، چه اندک... و چه ناچیز است!


من گل های زیادی دیده ام؛


اما هیچ کدامشان برای من ، گل نرگس نمی شود.


گل یگانه تنهای نوازشگر من!....«مهدی»!


 


نوشته شده توسط: منتظر

+ بيا سه‏شنبه 17/11/1385 ساعت 12:54 عصر

 


          بيا به من بگو



کجا چگونه عاشقت شدم


و من نديدمت      بيا به من بگو


که آشنايي من و تو از کدام کوچه مي گذشت


بيا بهانه هاي من زياد شد


هنوز گريه مي کنم براي تو


و من نمي شناسمت


تو کيستي که جان من گرفته اي


تو از کدام جاده مي روي


تو عابر کدام کوچه اي


تو چندمين ستاره اي


تو آفتاب روشني و من نمي شناسمت


تو کيستي


تو را نمي شناسم و اينچنين ترانه هاي عاشقانه ام براي توست


کدام شب کدام نقطه بود


که با تو آشنا شدم


بيا بگو ببين چه بيقرار به کنج خانه دلم نشسته ام


به پنجره نگاه مي کنم


به جاده خيره مي شوم


که شايد از افق نشانه اي طلوع کرد و من


ببينمت که کيستي


بيا بيا به جان من طلوع کن


نوشته شده توسط: منتظر

+ آري دوشنبه 16/11/1385 ساعت 3:21 عصر

 


 


مطمئنم روزي او را پشت يکي از درها خواهم يافت ...


ايا اين در را کليديست ؟


و من هنوز


 به دنبال کليد هستم ...


نوشته شده توسط: منتظر

+ معجزه گل نرگس پنجشنبه 12/11/1385 ساعت 3:0 عصر

 


فقط اسمشو شنيده بودم اما نمي دونستم کجاست :


" کوچه عاشقان گل نرگس "


چشا مو بستم و به طرف بوي عطرش حرکت کردم . 


هر کوچه يه عطري داشت 1...


2...3... به کوچه چهاردهم که رسيدم بوي خوش نرگس


 از خود بيخودم کرد .


چشامو باز کردم ديگه رسيده بودم...


ديدم همه آدمايي که مي خوان وارد اين کوچه بشن يه چيز نوراني


توي دستشونه که انگار برگ ورودشون بود .


يه نگاه به سردر کوچه انداختم :  " با دل پاک وارد شويد  "


زود دلمو توي دست گرفتم ... خدايا  کف دستم 


 فقط يه قلب سياه ديده مي شد .


شکستم....


من اين همه راهو به اشتياق اون گل اومده بودم و حالا...


حس کردم بوي گل بيشتر شد . يه کسي توي گوشم زمزمه کرد :


 بگو " گل نرگس ادرکني "


و من گفتم    ادرکني        ادرکني        ادرکني


يه قطره اشک از گوشه چشمم  غلتيدو روي دلم افتاد .


باورم نمي شد...


 همون يه قطره اشک اونقدر نوراني بود که ديگه


سياهي هاي دلم پيدا نبود ...


و من الان از اهالي کوچه  عاشقان گل نرگسم  .


گر چه دلم هنوز خيلي سيا ه ست ولي تنها دل خوشيم


اون نقطه از دلمه که به


"  معجزه گل نرگس  "  روشن شده...


 


 


نوشته شده توسط: منتظر

+ غربت سه‏شنبه 10/11/1385 ساعت 6:0 عصر

غربت امام عصر عليه السلام


آقاي من!


       مولاي غريب و تنهاي من! مضطر فاطمه عليها السلام!


                                              اسير آل محمد عليهم السلام ! پدر مهربان اهل عالم!


 


مي خواهم غربتت را حکايت کنم؛ غربتي که دوازده قرن است ريشه دوانيده؛ غربتي که اشک آسمان و زمين را جاري ساخته؛ غربتي که حتي براي برخي محبانت ، غريب و ناشناخته است؛ غربتي که اجداد طاهرينت پيش از تولد تو بر آن گريسته اند.


متحيرم کدامين مصرع از اين مثنوي « هفتاد من کاغذ» را بازخواني کنم؟


کدام سطر، کدام صفحه و کدام فصل از مجلدات اين کتاب قطور را باز نويسم؟


من از تصوير اين غربت و غم ناتوان ام.


از کجا آغاز کنم؟ از خود بگويم يا از ديگران؟ از نسل هاي گذشته بگويم يا از نسل امروز؟ از دوستان شکوه کنم يا از دشمنان؟ از عوام گلايه کنم يا از خواص؟


از آناني بگويم که خاطر شريف تو را مي آزارند؟ از آن ها که دستان پدرانه و مهربانت را خونريز معرفي مي کنند؟ از آن ها که چنان برق شمشيرت را به رخ مي کشند که حتي دوستانت را از ظهورت مي ترسانند؟ از آن ها که تو را به دور دست ها تبعيد مي کنند؟ از آن ها که به نام تو مردم را به دکه هاي خويش فرا مي خوانند؟ از آن ها که همواره بر طبل نوميدي مي کوبند و زمان ظهورت را دور مي پندارند؟ از آن ها که تو را آن گونه که خود مي پسندند- و نه آنگونه که هستي و مي خواهي – نشان مي دهند؟ آن ها که غيبتت را به منزله « نبودنت» تلقي مي کنند؟


مولاي من .... گويا همه چيز، دست به دست هم داده است تا شما در غربت بمانيد! لشکريان ابليس هم روز و شب در کارند. نمي دانم چه کساني واقعا تو را و ظهور تو را مي خواهند؟ خدا مي داند و تو! اما اين را مي دانم که پس از گذشت دوازده قرن از شروع غيبت، هنوز پيروز اين ميدان، ابليس و لشکريان انس و جن اويند که در کشاکش غيبت و ظهور، شب ظلماني غيبت را تا هم اکنون امتداد داده اند.


از خود آغاز مي کنم که اگر هرکس از خود شروع کند، امر فرج اصلاح خواهد شد. مي خواهم به سوي تو برگردم . يقين دارم بر گذشته هاي پر از غفلتم کريمانه چشم مي پوشي؛ مي دانم توبه ام را قبول مي کني و با آغوش باز مرا مي پذيري؛ مي دانم در همان لحظه ها، روزها و سالهاي غيبت هم برايم دعا مي کردي. من از تو گريزان بودم؛ اما تو هم چون پدري مهربان ، دورا دور مرا زير نظر داشتي .... العفو....العفو....العفو!


نوشته شده توسط: منتظر

+ ستاره در انتظار خورشيد دوشنبه 9/11/1385 ساعت 7:0 عصر

 



دل کوچيکه ستاره هميشه در انتظاره


                      که يه اسب از عرش اعلا گل خورشيدو بياره


ميگن انتظار تلخه دل اون اما مي دونه


                               اين يه انتظار ديگه ست انتظار نوبهاره


يه نگاش به آسمونه يه نگاش به ته جاده


                           گر چه انتظار شيرينه دل اون طاقت نداره


اگه که چراغ عمرش نشده خاموش و بي نور


                                 واسه ي نور اميد يه نفس ديدن ياره


نوشته شده توسط: منتظر

+ من کيم سه‏شنبه 3/11/1385 ساعت 9:0 عصر

 


 



من نه اون فرشته ام که توي آسمون نشسته


                                                    کمر همت خود رو به ستايش تو بسته


من نه اون رسول حقم که تموم زندگيشو


                                              توي راه حق گذاشته سر کوه حق نشسته


من نه اون بوته ياسم که توي تاريکي شب


                                                        دشمن پليد نامرد کمر اونو شکسته


من نه اون بنده مخلص که شب و روزش تو هستي


                                                   ميون اين همه عالم دل اميد به تو بسته


من نه اون آدم ساده که همه عمرش به کاره


                                           توي اين کار و هياهو همه دستاش پينه بسته


من کيم؟ يه ذره خاک که تموم افتخارش


                                                 اينه که تو جاده عشق زير پاي تو نشسته                


نوشته شده توسط: منتظر

+ عشق يعني سه‏شنبه 26/10/1385 ساعت 6:0 صبح

 


    


عشق يعني انتظار و انتظار                         عشق يعني هر چه بيني عکس يار


عشق يعني شب نخفتن تا سحر                  عشق يعني سجده ها با چشم تر


عشق يعني ديده بر در دوختن                         عشق يعني از فراقش سوختن


عشق يعني سر به در آويختن                        عشق يعني اشک حسرت ريختن


عشق يعني لحظه هاي ناب ناب                       عشق يعني لحظه هاي التهاب


عشق يعني بنده فرمان شدن                            عشق يعني تا ابد رسوا شدن


عشق يعني گم شدن در کوي دوست                  عشق يعني هر چه در دل آرزوست


عشق يعني يک تيمم يک نماز                          عشق يعني عالمي راز و نياز


عشق يعني يک تبسم يک نگاه                         عشق يعني تکيه گاه و جان پناه


عشق يعني سوختن يا ساختن                           عشق يعني زندگي را باختن


عشق يعني همچو من شيدا شدن                        عشق يعني قطره و در يا شدن


عشق يعني پيش محبوبت بمير                           عشق يعني از رضايش عمر گير


عشق يعني زندگي را بندگي                               عشق يعني بندگي آزادگي


نوشته شده توسط: منتظر

+ انسان جمعه 15/10/1385 ساعت 9:0 عصر

 


انسان باشيم...


 


دانه مي چيد کبوتر.  به سر افشاني بيد


لانه مي ساخت پرستو


                             به تماشا خورشيد


 


صبح از برج سپيداران مي آمد باز


روز با شادي گنجشکان مي شد آغاز


 


.....چشم اگر هست به پيدا و به ناپيدا باز


نيک بيند که چه غوغاست درين چشم انداز:


 


مهر چون مادرمي تابد از مهر


نور مي بارد  از آينه پاک سپهر


 


مي تپد گرم هم آواز زمان قلب زمين


موج موسيقي رويش! چه خوش افکنده طنين


 


ابر مي آيد سر تا پا ايثار و نثار


سينه ريزش را مي بخشد بر شاليزار


 


رود مي گريد تا سبزه بخندد شاداب


آب مي خواهد جاري کند از چوب گلاب!


 


خاک مي کوشد تا دانه نمايد پرواز!


باد مي رقصد تا غنچه بخواند آواز!


 


مرغ مي خواند تا سنگ نباشد دلتنگ


مهر مي خواند تا لعل بسازد از سنگ !


 


تاک صد بوسه ز خورشيد ربايد از دور


تا که صد خوشه چو خورشيد بر آيد انگور!


 


سرو نيلوفر نشکفته ي نو خاسته را


مي دهد ياري کز شاخه بيايد بالا!


 


سر خوشانند ستايشگر خو رشيد و زمين


همه مهر است و محبت نه جدال است و نه کين


 


اشک مي جوشد در چشمه چشمم ناگاه


بغض مي پيچد در سينه سوزانم آه!


 


پس چرا ما نتوانيم که اينسان باشيم؟


به خود آييم و بخواهيم که :


                              انسان باشيم !    


نوشته شده توسط: منتظر

+ مژده اي دل که مسيحا نفسي مي آيد جمعه 15/10/1385 ساعت 8:0 عصر

                    او مي آيد سوار بر اسب سفيدي و شمشير درخشاني  


                                                           در دست


                                                او مي آيد با نگاه مهرباني


                                      او طلوع خواهد کرد،در آسمان ظلماني


                                                   و در خشکسال عاطفه


                                          بر کوير تشنه جانها خواهد باريد.


                                           او مي آيد با عطر گلهاي نرگس


                                      و در کوچه باغهاي انتظار قدم خواهد زد.


                                          و بر شبزدگان نويد سحر خواهد داد.


                                               مي آيد و نغمه انا المهدي 


                                  او مي آيد. با سخاوت پيامبر . ذوالفقار علي در دست


                                                 و مهر فاطمه (س) در دل


                                         او مي آيد. با ترنم باران و نغمه بهاران


                                                          او مي آيد............






 


نوشته شده توسط: منتظر

+ ساده بگويم سه‏شنبه 12/10/1385 ساعت 4:0 صبح

 


        

                                     هيچ پيامي آخرين پيام نيست و هيچ عابري آخرين عابر

                                               کسي مانده است که خواهد آمد باور کن

                                              کسي که امکان آمدن را زنده نگه مي دارد.






                    


نوشته شده توسط: منتظر

+ مهدي جان پنجشنبه 7/10/1385 ساعت 1:0 عصر

 


                


نوشته شده توسط: منتظر

+ عاشق مهدي چهارشنبه 6/10/1385 ساعت 1:14 عصر

 


        شيعه يعني فاطمه ما کيستيم               ما غبار راه او هم نيستيم


        اي که هر دم زمولا مي زني                  پس چرا وقت عمل جا مي زني


        عاشق مهديي خدا داند که کيست         ياور دين خدا بازيچه نيست


        اي که اظهار ارادت مي کني                  در خفا صدها جنايت مي کني


        عاشق او کي دغلبازي کند                    عاشق او کي جنايت مي کند


        عاشق مهدي همه درد است درد            در شئون زندگي مرد است مرد


        در زمين و آسمان اين صحبت است         مهدي زهرا امام امت است


نوشته شده توسط: منتظر


ِْليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ

[21/11/1385- 1:9 ع] يکي
[20/11/1385- 6:0 ع] اگر
[19/11/1385- 8:0 ص] پروانه گفت:
[17/11/1385- 12:54 ع] بيا
[16/11/1385- 3:21 ع] آري
[12/11/1385- 3:0 ع] معجزه گل نرگس
[10/11/1385- 6:0 ع] غربت
[9/11/1385- 7:0 ع] ستاره در انتظار خورشيد
[3/11/1385- 9:0 ع] من کيم
[26/10/1385- 6:0 ص] عشق يعني
[15/10/1385- 9:0 ع] انسان
[15/10/1385- 8:0 ع] مژده اي دل که مسيحا نفسي مي آيد
[12/10/1385- 4:0 ص] ساده بگويم
[7/10/1385- 1:0 ع] مهدي جان
[6/10/1385- 1:14 ع] عاشق مهدي
[آرشيو شده ها]

خانه
مديريت
پست الکترونيک
شناسنامه
 RSS 
 Atom 



:: کل بازديدها ::
1761


:: بازديدهاي امروز ::
0


:: بازديدهاي ديروز ::
0



:: درباره من ::

کعبه دل

:: لينک به وبلاگ ::

کعبه دل


:: آرشيو ::

آن مرد
جمعه
گفتي
مهدی جان
شب هجران
لیت شعری [2]
راز هاي پنهان زيستي
حديث
چشم انتظار
انتظار
دعا
چرا؟
دلم [9]
مهدیی فاطمه [3]


:: لوگوي دوستان من ::













:: خبرنامه ::

نام:

ايميل:

 

:: موسيقي وبلاگ::