سفارش تبلیغ
صبا

کعبه دل

نسیم مهدی سه شنبه 85/11/10 ساعت 4:0 عصر

 

 

شوق پر کشیدن است در سرم قبول کن
دل شکسته ام اگر نمی پرم قبول کن
این که دور دور باشم از تو و نبینمت
جا نمی شود به حجم باورم قبول کن
گاه پر زدن در آسمان شعرهات را
از من از منی که یک کبوترم قبول کن
در اتاق رازهای تو سرک نمی کشم
بیش از انچه خواستی نمی پرم قبول کن
قدر یک قفس که خلوتت به هم نمی خورد
گاه نامه می برم می اورم قبول کن
گفته ای که عشق ما جداست شعرمان جدا
بی تو من نه عاشقم نه شاعرم قبول کن
آب...
وقتی آب اینقدر گذشته از سرم
من نمی توانم از تو بگذرم قبول کن


نوشته شده توسط: منتظر

چقدر؟ شنبه 85/11/7 ساعت 4:0 عصر

 

        چقدر زیباست که در آن سرزمین وحی جویبار اشکهایت را فقط

       و فقط برای او جاری سازی و از عمق جان و انتهای درونت خدا را

       بخوانی و ظهور آخرین عدالت گر جهان را از او بخواهی  چه اندوه بار است

        آن زمان که تمام سرزمین وحی را به دنبال گمشده ات  می گردی

         اما نشانی از او نمی یابی چقدر سخت و اندوه بار است آن زمان که باید 

     از همه زیباییهای آن مکان مقدس و پاک دل بکنی و در حالی وداع گویی

        که حسرت دیدار مولایت بر دل خسته ات نشسته و غم بزرگی

     بر روی آن سنگینی می کند ... 

         کاش می شد کنج دل یک خانه داشت

                                        روی بامش عکس مهدی می گذاشتم

        به امید آنروز که تو فرمانروای عالم گردی و عدالت خداوند را اجرا فرما!

          و تو هم به خاطر مادرت زهرا که یک دستی قنوت می گرفت

                                      بیا و یک نظری به ما بفرما!

ما دوست داریم که در محضر تو باشیم         به امید زیارتت ای عزیز زهرا


نوشته شده توسط: منتظر

دلم پنج شنبه 85/11/5 ساعت 4:0 عصر

    دلم تنگ است برای تو از من دوری و به من نزدیک صدایت را نمیشنوم

     اما احساس می کنم بو دنت را و همین بهانه زنده بو دن من است 

     فاصله های مجازی مرا از تو دور ساخته ولی تو چنان به من نز دیکی که 

     خویشتن را با تو یکی میبینم با اینهمه که همیشه رود مهر بانیت به 

    دریای مواج دلم روانه است باز هم دلم برای تو تنگ است و هر سازی که

    میبینم بد آهنگ است مباد انروز که دل از من بستانی وباور بهاریم را

  خزان گردانی نه هرگز در قاموس بخشایش تو چیزی جز شکو فه های مهر

    نمیروید بضا عت اندک و قلم قاصر از ثنای تو...

 


نوشته شده توسط: منتظر

سلام بر یکشنبه 85/11/1 ساعت 12:32 عصر

 

           

         ماه محرم با همه سختیها و مصیبتها برای حضرت زینب ،با همه تشنگی وعطش برای کودکان کاروان

          با همه بی وفایهای یاران ، با شرمندگی آب با همه ... دارد پاورچین پاورچین می آید. این ایام رو

    خدمت آقاامام زمان و شما عاشقان تسلیت عرض میکنم .

 


نوشته شده توسط: منتظر

مهدی کیست؟ دوشنبه 85/10/25 ساعت 12:9 عصر

 

      مهدی کیست؟

        حضرت محمد(ص) می فرماید:

             حضرت مهدی ( عج ) از خاندان من و از فرزندان فاطمه ( س ) است.

        حضرت مهدی(ع) می فرماید:

            من مهدی هستم ، منم قیام گر زمان ، منم آنکه زمین را آکنده از عدل می سازد ،

            آنچنان که از ستم پر شده بود .

        حضرت امام جواد (ع)می فرماید:

           قائم ما همان مهدی است که در غیبتش باید منتظرش شوند ، و در ظهورش اطاعتش کنند .
 


نوشته شده توسط: منتظر

نشان پنج شنبه 85/10/21 ساعت 12:37 عصر
بی نشانم ولی....

صدای خش خش برگ؛زیر قدم های باد.

صدای آتش بی کسی؛زیر سایه های غیبت .

صدای خنجر؛صدای خون؛ صدای فریادآدمیان؛

آری همه وهمه در یک نگاه:   صدای گناه

آقا جان؛ مولای بی کران ها؛ شکستیم؛

پیمان خود ۱۲ بار شکستیم؛

ولی به خدا قسم نمی دانستیم؛ که کمرمان میشکند؛

به خدا نمی دانستیم یتیمی این چنین سخت باشد؛.....

مولای من؛حال که تو را ذکر می کنم حال که صدایت را از

نزدیکای غربت گناهانم می شنوم؛دوباره می بندم؛

دوباره عهد می کنم؛

مولا جان؛ به خدا بس است؛ به خدا دل آسمان خونست و زمین آشوب؛

به خدا پشت وپناهمان و همه امیدمان به سوی توست....

به ما عاشقانت رحم کن؛هر چند گنه کاریم.

هرچند حریمت را با گناهانمان چاک چاک کردیم.

                              بی نشانم ولی راهم دهید

                            سروپا زگناهم ولی جایم دهید

                          تشنه ی ظهورم؛... شاید آبم دهید


نوشته شده توسط: منتظر

می دانم شنبه 85/10/9 ساعت 1:0 صبح

 

     

نمی دانم کی خواهی آمد ، آشنای دل ! تویی که هنوز به حقیقت نمی دانم کیستی ؟

 تویی که یک روز غروب بر حاشیه دلم قدم می گذاری واحساس حضورت مرا قلقلک می دهد .

 همه نوشته ها تو را گفته اند و همه کتاب ها تو را خوانده اند ، ولی کمتر چشمی تو را

در خواب دیده است . تو سرچشمه بهترین های عالم هستی ، مرا خوب میشناسی ،

ولی من هنوز نمی شناسمت . تو را در لابه لای صفحات نمی توانم بیابم                                            .

تو احساس گم من هستی که در روز جمعه ، بر منطق احساس من جاری می شوی ،

 هیچ می دانی ، که من همانی هستم که هیچگاه ندیدمت ؛ چون حضور تو را حس کرده ام

 ولی ظهور تو را هنوز نه ، تا دیگر دلم میان بودن یا نبودن مردد نشود .

 امروز که اندازه تمام دلواپسی های نهج البلاغه در پاییز عاطفه های اهالی کوفه

 دلشوره پیدا می کنم و آنگاه در زیر باران غدیر خیس می شوم تا شیعه شوم

 باز مهمان حضور تو می شوم . حضور تو آنقدر وسیع است که حتی در افق نگاه خزان زده

غرب نیز می توان تو را فهمید . نمی خواهم دلم را با چیزهای سر درگم ، گرم کنم. 

 شب ها که باران به احساس سبزشالی زاران قدم می گذارد و مترسک های لب جالیز

 سرما را پخش می کند و سر انگشتانم اقامتگاه پرندگان مهاجر می شود ؛ تو نیز بر می گردی .

دلم راضی نمی شود تو را لا به لای خطوط کتاب ها جستجو کنم . رد پای تو روی دل من است

 و جا پای قدمهایت یخ ذهنم را آب کرده است تو می آیی . بگو می آیی ، می دانم .

نه نمی گویی ، اصلاً در دفتر حضور تو ، ظهور تو حک شده است . بگو راست می گویم .

امروز مثل دیروز نیستم و فردا مثل امروز نخواهم بود؛ چون می دانم مرا میخوانی .

سرنوشت من این است که منتظر بمانم و تو منتَظَر . باور کن هیچ تردیدی ندارم ؛

زیرا همه سلول هایم ، همه ی نفس هایم ، سرنوشت غدیری است که مرا شیعه ساخت

و آغاز دلشورگی های مولایم علی شد . مولا جان ، این ها سرگذشت نیست

 ، این ها سرنوشت است ، سرنوشت غربت و


نوشته شده توسط: منتظر

بقیة الله یکشنبه 85/10/3 ساعت 1:2 عصر
Image

نوشته شده توسط: منتظر


ِْلیست کل یادداشت های این وبلاگ

یکی
[عناوین آرشیوشده]